تبليغاتX
فوبیای عدد سینزده

فوبیای عدد سینزده

این بلاگ در حال ِاحتضار است

بزرگ و دور

برایت تعریف کرده‌بودم، عشق در دایره‌ی لغات ِمن، کلمه‌ای فاقد ِبار ِمعنایی ِلازم بود، من به هر دختری که نزدیک می‌شدم برای ِخودم و او نقشه‌ها می‌کشیدم، روزی که به خانواده معرفیش کنم، روزی که بچه‌دار شویم، روزی که او بمیرد و من از غم ِفراقش تب کنم و به هذیان گفتن بیافتم، عشق را برای ِمن معنا کرده بودند، معناهایی متفاوت اما نزدیک به هم، همه‌ی تعاریفش به بودن و ماندن و سختی کشیدن اشاره داشت، من مانند ِدیگر مردم طبق ِتعریف ِآن‌ها زندگی می‌کردم، منتظر بودم، منتظر ِعشق ِدر یک نگاه، منتظر ِعشق ِدر دو نگاه، من حتا بعضی وقت‌ها ده‌ها بار نگاه می‌کردم به جان ِتو، اما عشق نیامد که نیامد. حداقل من چیزی نفهمیدم ازش.

بعد... بعد تو آمدی، بانویی سرکش، مغرور، متکبر و متفرعن، یادم نیست از کجا قل خوردی توی زندگی، حتا یادم نیست که در نگاه ِاول چه حسی داشتم، چندان جدی‌ات حتا نگرفتم، برای منی که اراده می‌کردم دو سه تا جان بر کف در انتظارم بود، تو موردی بودی دور، دور و بزرگ، من اما قانع بودم، برایم حتا فرقی نمی‌کرد که بفهمم دوستت دارم‌های بقیه از ته ِدل‌شان است یا که نه، قانع بودم و برای هر کدام از آن کلمات ارزشی جداگانه لحاظ می‌کردم. اما با این‌حال تو بودی، درست است که دور بودی و بزرگ بودی، اما بودی، بعضی وقت‌ها که حوصله‌ام از این دلبرکان کوچک و نفهم سر می‌رفت شماره‌ات را می‌گرفتم، صحبت می‌کردیم، نظر می‌دادیم، بحث می‌کردیم، دعوا می‌کردیم، می‌خندیدیم، اما وقتی تلفن قطع می‌شد دوباره زندگیمان را ادامه می‌دادیم، می‌خواهم بگویم که گره نخورده بودیم، و هر دو می‌دانستیم که این گره نخوردن باعث ِزیبایی ِکار شده بود.

یک روز ِگرم ِتابستانی بود، یک‌سالی بود که آشنا شده بودیم، عقاید ِهم را می‌دانستیم و سعی می‌کردیم بدون نزدیک شدن به خطوط ِقرمز، رابطه‌ی تعریف‌نشده‌ی‌مان را پیش ببریم، من تازه با یکی از آن دلبرکان به هم زده بودم، بی‌حوصله و مردد، خسته از آشنا شدن، نزدیک شدن و به‌هم‌زدن، زنگ زدم، برداشتی، مغموم از زندگی ِکسالت بارم شروع کردم به غر زدن، تو شنیدی و مثل همیشه شروع کردی به راه‌کار دادن، من این‌ور ِخط اما با ریش‌هایم بازی می‌کردم و برایم محتوم بود که هم‌ردیفی پیدا نخواهم کرد. همیشه دوست داشتم زندگی ِعشقیم را با تکیه به این جمله پیش ببرم که "سعی کنید همسر شما کسی باشد که اگر مرد بود بهترین دوستتان می‌شد" من بهترین دوست نداشتم، پس لابد همسر ِدر شانی هم پیدا نخواهم کرد، دقیقه ِ چندم ِ مکالمه بود؟ یادم نیست، خارجی‌ها یک کلمه‌ای دارند می‌گویند ریلیز شدم، یعنی در آن صحنه ناگهان متوجه شدم، خیلی لغت ِرسایی‌ست لامصب، من هم در همان دقیقه‌ی نمی‌دانم چندم ریلیز شدم که تو از آن بانوی متکبر و متفرعن و دور و بزرگ، تبدیل شده‌ای به یار ِهمیش‌گی ِمن، وقتی حرف از عشق و علاقه‌ی الکی نباشد، وقتی صحبت به گیر دادن‌ها بی‌هوده‌ی ریلیشن‌شیپی تلف نشود، و یک‌سال و اندی از آغاز گذشته باشد، می‌فهمید که چاره‌ای ندارید جز این‌که برای شنیدن ِصدایش موضوعات ِپیچیده را احضار کنید، نظراتش را در موارد ِکمیاب و نادر جویا شوید و خود به این بحث ِبه ظاهر احمقانه اما در باطن خوشایند دامن بزنید.

من اعتراف نکردم اما، تو بزرگ بودی و دور، من عادت به ستایش شدن داشتم، عادت به پیشنهاد گرفتن، سخت بود که بفهمم کسی را دوست دارم که مرا دوست ندارد، یادم نیست مکالمه را چطور تمام کردم، اما یادم هست که نشستم و به دیوار خیره شدم، سخت بود دختر، سخت بود، نفهمیدم چطور کار به این‌جا کشیده ما سعی کرده بودیم حدود ِرابطه‌را مشخص کنیم، دو نفر در دو سوی ِشهر، فقط از طریق ِتلفن، اگر هر دو وقت داشتیم، اگر اشتیاق داشتیم، دوست داشتیم رابطه‌ی‌مان متعالی باشد، اسیر ِحسادت و توقع نشود، من در لحظه استقبال کرده بودم از تمام ِپیشنهادهایت، حتا خودم چندین بند اضافه کرده بودم، برای این‌که نکند ناگهان تو هم مانند بقیه شوی. تو اما دور بودی و بزرگ، هیچ‌وقت پایت را این‌طرف ِخط نگذاشتی.

شروع کردم به نادیده گرفتن، و می‌دانی هیچ‌چیزی مصنوعی‌تر از نادیده گرفتن نیست دختر، تو باهوش بودی، می‌فهمیدی اما به روی ِخودت نمی‌آوردی که نکند من عنان از دست بدهم و خط بکشم روی تمام ِبندهای قولنامه. من زجر می‌کشیدم، این‌ها را قبلن برایت تعریف کرده‌ بودم البته، نمی‌دانی چقد سخت است که ناگهان بفهمی تمام ِموضوعات ِغیر جذابی که برای مکالمه بر می‌گزیدی فقط برای شنیدن ِصدای ِاوست. 

بعد اما چه شد دختر؟ من حافظه‌ام یاری نمی‌دهد، چطور شد که به این‌جا رسیدیم؟ نرسیدیم. رسیدم. چطور شد که رفتم و تمام ِمعادلات علمی ِدنیا را آنالیز کردم تا بفهمم عشق ِدر نوجوانی فقط پله‌ایست برای بزرگ شدن، نه ارزشی دارد و نه حتا در خاطرت خواهد ماند. چه شد که معادلات ِعلمی پوسیده از آب درامد؟ چه شد که من عشق را بلاک کردم به هوای ِهوس، اما ماند و تلخم کرد، اما ماند و امانم را برید. اما ماند و من را غرق کرد. نشسته‌ام، از عشق ِبه سیگار می‌نویسم، از دوست‌داشتن‌های معمول، از لحظه‌های با دلبرکان، تو... بزرگ‌تر از آن بودی که به قلم ِمن بنشینی. دورتر از آن‌که در ذهنم بیایی.

الان شنیدم خبرش را، بزرگ‌تر شدی و دورتر، حسرت ِآن یک سال و سال‌های بعد ِبی‌تو بودنش روی قلبم سنگین است، کاری نمی‌کنم، به دیوار خیره شده‌ام.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط !  |